Entropy

آشفته گویی های یک همجنس گرا

«شامِ آخر»

اقلیت سوم منتشر شد … افزون بر تمام مطالب خوب این شماره ، مست نوشته ی شام آخر از من را نیز بخوانید . سپاس از دوستان اقلیت که صورت صحیح ” چشمهایش ” را نیز بازنشر دادند 

 

 

عکس

 

«شامِ آخر«

«این نه قصه است و نه شعر ، مست نوشته است :صمیمی تر از خاطره و بسیار نزدیک به حقیقت»

چندمین شب از زمستان بود و آخرین شبی که با او بودم ، دوسال و اندی پس از اتفاق بین ما ، حالا مسلخ وداع بود .

موقعیت تحصیلی بسیار خوبی برای پدرام فراهم شده بود ،آن هم در جایی که همیشه مدینه فاضله اش بوده است .فردای آن شب او به پاریس می رفت ( شاید برای همیشه )

به رسم تمامی بزم های دونفره مان خوراک خوب و می ناب آماده کردم ،صفحه ی La Via En The Rose از پیاف* را که بسیار دلخواسته اش بود گذاشتم و کنارش نشستم برای بداهه بازی .بی معطلی برخاست و صفحه را عوض کرد ،ام کلثوم گذاشت (که بسیار دلخواسته ام بود و البته هست ! )

برخلاف همیشه این بار بازی را من شروع کردم :

» امشب دوباره باز

من ،هجده ساله ترم و تو ،مثل همیشه باکره ای

گویی دوباره ما از زندگی سریم

امشب دوباره باز

ما هر دو مردتریم

فارغ ز هرچه زنانگیِ درونمان

هریک برای دیگری

یک مادرِ نریم !

امشب دوباره باز

من شعر می شوم ، تو شعر می شوی

دیوان حافظیم ،خیام ، مولوی …

شعرِ ترِتریم .»

هنوز میل به نوشتن داشتم که قلم را از دستم گرفت و حاضرجواب تر از همیشه ، چنین ادامه داد :

» آری عزیزِمن

از زندگی سریم ،مردیم و مردتریم ، شعر ترِتریم …

اما ولی چه تلخ

صد حیف و صد فسوس

مانند شعرِتو ، مانند حسِ من

ما نیز ابتریم.

آرامش دلم

معنای هستی ام ؛

بیتاب مستی ام …

پر کن پیاله را و بهل قصه ی دلت

ما مردها خریم ! »  

پیاله ها پشت سر هم پر و خالی می شد و ام کلثوم – گویی از منِ من – چنین فریاد می زد:

«بعید بعید أنا وانت بعید بعید وحدینا !» **

 

پی نوشت :

*این صفحه را جمعه ای خیلی اتفاقی در جمعه بازار پروانه در بساط یک دستفروش یافتم . آن لحظه را خیلی دوست دارم گویی تمام چیزهای خوب جهان به چنگم آمده بود .

** بخشی از اجرای همیشه جاوید «انت عمری » از ام کلثوم .

 

 

 

Advertisements

چشمهایش

2دومین شماره‌ی اقلیت را از این لینک دانلود کنید

در صفحه 61  این شماره به معرفی کتاب تازه ی محمد علی سپانلو پرداخته ام که توصیه میکنم بخوانید همچنین در صفحه‌ی 22 شعری از من با عنوان «چشمهایش» منتشر شده که متاسفانه با غلط نگارشی همراه است . متن درست این شعر را اینجا می آورم

 چشم هایش 

                                                                                                                                                برای «میم . اف .ان » عزیز

این چیست در نگاهت ؟

– وقتی که برق چشم هایت روشن است –

چیزی قریب که به قاف وغین غربتش مشکوکم ونمی دانم

در توست یا که درمن است ؟

آزاده ای و رهایی مرام تو، ولی دلم

 درپیچ و تاب فرار از دو دیده ات

چون آهوی اسیری است که در فکر رستن است

این چیست در نگاهت و این چیست در دلم ؟

من سیر نمی شوم از این نگاه و خیره مانده ام

هرچند چشم چرانی مرا قانون شکستن است

دیگر نگاه نمی کنم پسر!

چه حاجت به چشم بستن است ؟

هرگز مپندار که مرا این دوست، دشمن است ؛

این ،آشنای قدیم من

این

درد بزرگ «هستن» * است .

پی نوشت :
* جایی در دفتر هستن از دردی بزرگ سروده ام ، شب عاشورای سنه ی 1433 ، نگاهت را ضمیمه اش کردم ؛ مست نوشته است و بی هیچ ویرایشی برای تو .

منچهدانم ؟

منچهدانم ؟

جلسه ی دفاع پایان نامه کارشناسی ارشد :

شب قبل از دفاع ناخواسته مست کردم … زیاد و خراب شدم

نیم ساعت قبل از دفاع یه قرض پرانول 10 خوردم – به توصیه یکی از دوستان – که واقعا مفید بود

خوب ارائه دادم ،بهترین ارائه عمرم بود

بعد از دفاع

استاد داور دکتر … دعوت شده از دانشگاه تهران :به هیچ وجه زیبنده نیست به جای صفحه بسم الله آوردید که منچهدانم ؟ فرمت پایان نامه رو رعایت کنید اینجا جای مطرح کردن عقاید شخصی نیست ، پایان نامه شما در زمینه فنی و مهندسیه که متاسفانه در بسیاری موارد مطالب رو به سمت داروینیسم و نئوداروینسم سوق دادید یادتون باشه قرار نیست یه کتاب جذاب بنویسید این پایان نامه در زمینه مکانیزم هایی است که با الگوریتم ژنتیک موازی بهینه میشن همین وبس ،این جا هم اصرار به ابراز عقاید شخصییتون بیداد میکنه

من : به توصیه استاد راهنما سکوت می کنم

استاد مشاور : خرکیف شده از ارائه ام و یقیین دارم جز انیمیشن هایی که از دیدنشون لذت برده چیز زیادی عایدش نشده چندتا ایراد تخمی از شماره گذاری جدول و شکل و غلط املایی و … میگیره و همین

بعد از یه شور مختصر 19 برام رد میکنند …هه! بعد از دو سال حالا میفهمم چه بیهوده تلاش کردم کاش تمام نتایجم عددسازی بود . هیچ کس نپرسید خرت به چند ؟

حیله نگاریده

حیله مرد1 ، امشب 2

به رسم عموی بزرگش عمر و عاص

روحش را ،

پیش چشمانت

عریان کرد؛

تا بگذاری و بگذری …

پی نوشتها :

  1. «حیله مرد» را بر وزن » گیله مرد » بخوانید ، به معنی مرد حیله و نیرنگ ، کاری به نظریات بزرگانی چون «اخوان» ندارم که مجاز است شاعر کلمه ی جدید بیافریند یانه … نه من شاعرم و نه مست نوشته هایم شعر است .
  2. آن شب مست بودیم  ، خوب یادم نیست ولی جدال لفظی من و معشوق به جایی رسید که من گفتم : من مرد جنگ نیستم ! مثل همیشه ، حاضرجوابی کرد و گفت : تو مرد جنگ نیستی ، مرد حیله ای ! این لفظ دستمایه ای شد برای نوشتن مست نوشته ای به نام » حیله مرد » ، خیلی طولانی تر از اینهاست ، فقط بند آخرش را اینجا آوردم  چون حالا که مینویسم نیز مستم و بیش از این توان بازآفرینی خاطرات را ندارم ، حیله مرد کاملتر بماند برای فرصتی بهتر .

چقدر کم برای خودم

دیروزی که بر من گذشت :

کمک به خیانت به یک تعهد سست 1

کافه نشینی با بچه هایی که بزرگشان کرده ام و نمیخواهند دل بکنند با این که دیگر هوس همخوابگی با پدر27 ساله را ندارند

عشق به کسی که بسیار دوستم داشت ، تا قبل از رختخواب

تقلا برای برپایی هر چه بهترمراسم شب یلدا

پاره شدنم برای در آوردن ISI به جهت خوشایند استاد

شلم بازی کردن با مادر ، خواهر و … تا آخر شب، که شادشان کنم که من هم عضوی از این  خانواده ام

شاید فقط» ارغنون مرگ» را برای خودم خواندم ( که به این هم مشکوکم )

چقدر کم برای خودم بودم ، چقدر کم برای خودم هستم …

پی نوشتها :

1. دوستی که بی اف  دیرینه ی دو جنسگرایش با دختری خوابیده ، پریشان خاطر از من تقاضای کمک داشت ، من که این روزها تعهدی به کسی ندارم شراکت در یک خیانت را تجربه کردم – سکس تلخی بود –

2. ارغنون ، فصلنامه ی فلسفی و ارغنون مرگ شماره 16 از این فصلنامه که بهار 1379 چاپ شده است.

قتل یک خویشاوند دور! *

با صدای بابا که همیشه ،با همه دعوا داره از خواب میپرم :
«… برادر من ، عزیز من ، نوکرتم، واسه خودت میگم برو یاد بگیر کارتو ! تو یه چاقوی درست درمونم نیاوردی آخه با خودت که این زبون بسته رو اینجوری زجرکش نکنی … »
هه … سخت نگیر بابا جان ، چاقوی ابراهیم هم اونقدرها تیز نبوده که ما هر سال این مراسم مسخره رو داریم ، موضوع اونقدر کسالت بار هست که خودم را برای یکی دو ساعت دیگه هم به خواب بزنم … مادرمیاد بالا سرم و لیست بلند بالایی که تهیه کرده میندازه رو صورتم :
خانم سماواتی – یکم دریان نو ، کوچه ی …
دکتر تقوی – فلامک شمالی …
حاج عباس عبدی …

گوشتایی روهم که مرتب بسته بندی کرده و تو یه سبد گذاشته میذاره کنار تخت و میگه پاشو پسرجان اینا رو باید برسونی به مقصد.
وقت رفتن چشمم میفته به کله ی سیاه گوسفند رو اپن و یاد الگوریتم ژنتیک جزیره ای میفتم، شاید چون با مثال بره های داروین فهمیدمش … راستی ، ما کجای قصه از این خویشاوندای دورمون جدا شدیم ؟
بابا طبق عادت میگه :» یواش برو پسر ، زمینا خیسه از بارون دیشب … »
هنوز از کوچه بیرون نرفتم ، یه وانت سفید میپیچه جلوم، بارش کلی آدمه با لباسای سبزتورنج سنیه 40تا 60 سال، یکی یکی از وانت میپرن پایین و میرن تو بوستان محل… فکری به ذهن بیمارم میرسه ، ماشینو یه گوشه نگه میدارم ، یه نگاه به لیست کذایی میندازم… پستونای آویزون دکتر تقوی و باسن برآمده ی خانم سماواتی میاد تو نظرم !… یکی از کارگرا رو صدا میزنم :
-سلام ، خسته نباشید ، چند نفرید ؟
-سلام ، یازده نفر، با رانندمون میشیم 12 تا
یکی از گوشتا رو برمیدارم و بقیه رو بهش میدم :» این قابل شما رو نداره ، گوشت قربونیه 12 تاست ، فقط سبدشو سریع برام بیار … »
یه زنگ به پدرام میزنم، با حسین تو حیاطشونه ، بهش میگم «باربیکیو روبه پا کنید که دارم میام !»

… حسین با ظرافت همیشگیش ، گوشتا رو تیکه تیکه میکنه و بعد از مزه دار کردن با پیاز و روغن زیتون به سیخ میکشه … پدرام میگه خوب بچه ها موافقید پیک اولو بزنیم به سلامتی اسماعیل ذبیح الله ؟ آخه میگن خیلی جیگر بوده !
حسین میگه : » حالا جواب حاج خانومو چی میخوای بدی پسر؟ » پیکمو میبرم سمتشو میگم :» پر کن قدح باده که معلومم نیست ، کاین دم که فروبرم برآرم یانه ؟ »
پی نوشت :
* هر چند داروین در منشاء انواع مشخصا در مورد گوسفند چنین میگوید :» در مورد ریشه های بز و گوسفند به هیچ نتیجه دقیقی دست نیافته ام » اما آلفرد راسل والاس – که همپای داروین نظریه مشابهش با انتخاب طبیعی را ارئه کرد و توهمات متافیزیکی اش باعث شد تا هیچ وقت نامی از او به بلندای نام داروین نماند – به خویشاوندی نه چندان دور بین انسان و گوسفند اشاره کرده است . کاری به علم نوین و ژنتیک هم ندارم ، امروز که نگاهم به چشمان این حیوان نجیب افتاد ، شاید او را از پسرعموهایم خویشاوندتر یافتم !

» !Cafe Koh AN»

استاد اس ام اس داده : » حتما با من تماس بگیرید. » ، شاملو داره خیام میخونه :

» یک چند به کودکی به استاد شدیم           یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید؟           از خاک بر آمدیم بر باد شدیم !»

عطر بو گیر جدید  ماشین خیلی به عودی که فرید تو کافه میسوزونه نزدیکه و پرتم میکنه به خاطرات تکراری ، تلخی سیگاری که چند لحظه پیش خاموش کردم زیر زبونم میاد و همزمان قوزک پای چپم شروع میکنه به خارش … 1

  ولی من حواسم به هیچ کدوم اینا نیست . سرگردونم تو خیابونایی که هیچ وقت بلدشون نبودم ، دنبال یه کافه ام ، یه جای جدید ، جایی که هنوز جندش نکرده باشم ، جایی که لازم نیست جواب سلامی یا پاسخ لبخندی رو بدم ، دنبال یه جای شلوغم واسه خلوت کردن ، دلم میخواست این خراب شده یه جایی مثل دیسکوهای خر تو خر اونورو داشته باشه که برم یه گوشه بشینم و تو شلوغیش گم شم …

مردک کافه چی – با سیبیل مسخره ای که خیلی جلب توجه میکنه – میاد جلو که سفارش بگیره ، همزمان یه مرد مسن که تو شلوغی کافه سر در گمه و دنبال جای نشستن میگرده میاد سر میزم و میگه :» مزاحمتون نیستم اگه اینجا بشینم ؟» با سر یه جوری حالیش میکنم هر جور راحتی ، میشینه روبروم ، منم برای اینکه هوس هم صحبتی به سرش نزنه لپ تاپمو باز میکنم ، کافه چی وقتی اسپرسومو میاره میگه :» ببخشید آقا دارید دانلود میکنید ؟ » سرمو به علامت منفی تکون میدم ، میره و بعد دو- سه دقیقه دوباره برمیگرده : » آقا مطمئنید دانلود نمیکنید آخه سرعت اینترنت خیلی اومد پایین … » ، لپ تاپو محکم میبندم ، پولی روی میز میذارم و پا میشم که جمع کنم برم – اونقدر عصبانی ام که چیزی از اراجیف کافه چی که بعنوان عذرخواهی میگه نمیشنوم  – ، وقت رفتن چشمم میفته به دیوار خاطره نویسی کافه  ، یه جای مناسب یه شعر از شهیار قنبری واسش مینویسم : » آقا اجازه هست بالا بیاوریم ؟! «

تو ماشین ، شاملو همچنان داره خیام میخونه :

» ای آنکه نتیجه چهار و هفتی            وز پنج و چهار دائما در تفتی

می خور که هزار باره بیشت گفتم       باز آمدنی نیست چو رفتی، رفتی ! » 2

پی نوشت :

  1. ما انسانها آنقدرها هم موجودات آگاهی نیستیم  ، حتی برای چند ثانیه به حواس پنجگانه ی خود  آگاهی نداریم ، فقط واکنش پذیرهای خوبی هستیم .
  2. واژه چهار  دال برنهاد عناصر اربعه و مقصود سرشت و طينت آدمي است و واژه هفت  دال برنهاد افلاك سبعه  و مقصود رقم خوردن سرنوشت و تقدير آدمي است و مراد از پنج، پنج حس (باصره، ذائقه، لامسه، شامه، سامعه) میباشد .

پدر ، مادر ، شما متهمید !

مادر که انگار چندان ازبزرگتر شدن نوه هایش راضی نیست ، با بی حوصلگی از تکرار بی حاصل و روزمره ی  مفاتیح پاره پاره اش نگاهی به من می اندازد و میگوید  : »  کاش زودتر تکلیف سربازیتو معلوم میکردی تا زن میگرفتیم برات ، دلم لک زده واسه پیچیدن صدای بچه تو این خونه !»

هه … میخندم و به اتاقم میروم تا یک جایی بنویسم که :  پدرم ، مادرم ، نازنینانم ، بسیار دوستتان میدارم . اما بدانید که به چشم من شما عزیزان جنایتکارید ! آری ، جنایت کرده اید آن هم نه یکبار ، نه دو بار که پنج بار، و من حاصل پنجمین جنایتتان هستم . باور کنید دنیایمان آنقدرها هم زیبا نیست – یعنی اصلا زیبا نیست – که بخواهم از روی یک خودخواهی بی پایان ، شریک جرم جنایتی دیگر باشم . بماند که من توان خوابیدن با یک زن و بارورسازی اش را ندارم ، حتی اگر چنین هم نبود باز هم  سعی میکردم به جای افزودن این بی نظمی ، کمی از نازیبایی هایش برای طفلی بی سرپرست بکاهم. هرچند بهتر است که خویش را با گربه ای ، سگی ، گیاهی ، چیزی سرگرم کنم تا تربیت یک انسان ، که از کجا معلوم هیتلر ، قذافی یا مقام عظمای دیگری به جامعه بشریت تحویل ندهم ؟

انا الحق !!!

استاد راهنما1 که خرکیف شده از دیدن نتایج کارم (پاره شدن ماتحتم !) یه تریپ حق به جانب فلسفی به خودش میگیره و میگه :»آقای فلانی میبینی چقدر جالبه این کاری که شما کردی ، بلاتشبیه میخوام کارتو تشبیه کنم به آفرینش …

ببین اگه این لب تاپتونو طبیعت فرض کنیم ، این مکانیزمهای بهینه ای که شما از الگوریتم ژنتیک2 به دست آوردی و اولش هم هیچی نبوده جز یه سری عدد و رقم تصادفی به عنوان مخلوقات در نظر بگیریم ، این شما بودی که به عنوان خالق کد مربوطه رو به کامپیوترت که همون طبیعت باشه دادی . پس میبینی که نظریه تکامل هیچ تناقضی با آفرینش هستی به دست خداوند متعال نداره !!!»

 من هم از اون جایی که حالا حالاها به اون دو تا عضو شریف استاد – جهت مالش – نیاز مبرم دارم  فقط دهنم وامونده بود از این هم نبوغ استاد و میگفتم :» بله بله … » ، یکی نبود بهش بگه خوب توی کون گشاد این وسط چی کاره ای ؟ تکلیف آدم و حواتون چی میشه ؟ …

… اینه که امروز از صبح تا حالا که با این مکانیزمهای کامپیوتری ام  ور میرم خیلی حال میکنم و احساس «انا الحقی «بهم دست داده !

    پی نوشتها :

1-  دکتر فلانی که عضو هیئت علمی بهترین دانشگاه فنی مهندسی این خراب شده هم هست ، از قضا یه روشنفکر مذهبیه حیفم اومد تعبیر تزاد  رو از روشنفکر مذهبی اینجا براتون نیارم :

                            » نسبت روشنفکر به مذهبی مثل نسبت مرغ است به شتر؛ حاصلِ جمعشان موجود خودفریفته‌ی بی‌خاصیتیست که نه بالِ پرواز دارد و نه کمرِ سواری دادن.»

2-  الگوریتم ژنتیک (Genetic Algorithm – GA) تکنیک جستجویی در علم رایانه برای یافتن راه‌حل تقریبی برای بهینه‌سازی و مسائل جستجو است. الگوریتم ژنتیک نوع خاصی از الگوریتمهای تکامل است که از تکنیکهای زیست‌شناسی فرگشتی مانند وراثت و جهش استفاده می‌کند. در واقع الگوریتم‌های ژنتیک از اصول انتخاب طبیعی داروین برای یافتن فرمول بهینه جهت پیش‌بینی یا تطبیق الگو استفاده می‌کنند.

تخته نرد

ساعت از 8 شب گذشته با این که هنوز سرم از شرابی که امیر از شیراز آورده بود گرمه ، یه کوکتل سبک ( به عنوان خمار شکن !)  درست میکنم و راه می افتم که برم کافه ، میز همیشگی خالیه، یه پاستا سفارش میدم  و شروع میکنم با خودم ، کوکتلم و سیگارم حال کردن .

خوب خوب شدم  …هه ! مثل این که خود این خمارشکن هم مرد افکن از آب در اومده .چشمم میفته به تخته نرد مینیاتوری که فرید بیشتر واسه دکور گذاشته رو پیشخونش ولی من زیاد بازی کردم باهاش ، از جام پاشدم برگشتم به سمت مهمونای کافه بلند گفتم :» ببخشید کسی اینجا هست یه دست تخته با من بازی کنه ؟ » همه یکم شوک شده بودن، فرید که میدونست مستم و میخواست سریع جمع و جور کنه قضیه رو گفت :» شرمنده عزیزم سرم خیلی شلوغه وگرنه حتما خودم میبردمت! » همچنان همه نگاهها به منه ، پیرمردی که تنها اومده بود و کتابشو میخوند پشت سر فرید گفت : «اگه بلد بودم حتما باها ت بازی می کردم .»

یه پسر جوون دوست داشتنی  که سیگارشو پک میزد و تا حالا تو کافه ندیده بودمش، با غرور خاصی برگشت گفت: «من بازی میکنم ، خوب هم بازی میکنم !» از خدا خواسته تخته رو ورداشتم و رفتم سر میزش بازیش خوب بود- ولی خودش خیلی بهتر:)  – نمیدونم چی شد که تو اون حال مستی تو ذهنم رفتم سراغ احتمالات و شمردن دختر و پسرهایی که اومده بودن اونجا و درصد همجنسگراهای جامعه و … که یه جورایی به این نتیجه برسم که این پسر  همجنسگراست . رفتم تو کار جذبش و از هر دری سخنی، از تاریخچه ی تخته نرد و شعر اخوان  و آواز شجریان  تا داروینیسم و روانشناسی تکاملی * و اراجیف فلسفی  و … ، خیلی حال کردیم باهم ، اونقدر که 4 دست  تخته زدیم و کلی گپ ، مثل اینکه باز هم تو جذب یه تیکه ی ناب موفق بودم . فرید ساعت حدود 11 به زور از کافه بیرونمون کرد . پسرک وقت رفتن بهم گفت : فردا شب حدود ساعت  7 میخوام اینجا تولد بگیرم ، خوشحال میشم تو هم بیایی … راستی! اگه دوست داشتی، دوست دخترتم بیار … هه! مثل اینکه باز هم یه استریتو جذب کردم.

پی نوشت :

* روانشناسی تکاملی یا تکوینی شاخه ی نسبتا نوینی از روانشناسی است که به تکامل عملکرد روانی انسان میپردازد ، هدف از روانشناسی تکوینی شناخت نطفه عملکرد روانی انسان،علت تکامل روانی ،مراحل گذار؛ثمره این تکامل تاریخی و دست یابی به قوانینی است که این تکامل را بوجود آورده است.