Entropy
آشفته گویی های یک همجنس گرا
حیله نگاریده
نوشتهشده به دست در 28 دسامبر 2011
حیله مرد1 ، امشب 2
به رسم عموی بزرگش عمر و عاص
روحش را ،
پیش چشمانت
عریان کرد؛
تا بگذاری و بگذری …
پی نوشتها :
- «حیله مرد» را بر وزن » گیله مرد » بخوانید ، به معنی مرد حیله و نیرنگ ، کاری به نظریات بزرگانی چون «اخوان» ندارم که مجاز است شاعر کلمه ی جدید بیافریند یانه … نه من شاعرم و نه مست نوشته هایم شعر است .
- آن شب مست بودیم ، خوب یادم نیست ولی جدال لفظی من و معشوق به جایی رسید که من گفتم : من مرد جنگ نیستم ! مثل همیشه ، حاضرجوابی کرد و گفت : تو مرد جنگ نیستی ، مرد حیله ای ! این لفظ دستمایه ای شد برای نوشتن مست نوشته ای به نام » حیله مرد » ، خیلی طولانی تر از اینهاست ، فقط بند آخرش را اینجا آوردم چون حالا که مینویسم نیز مستم و بیش از این توان بازآفرینی خاطرات را ندارم ، حیله مرد کاملتر بماند برای فرصتی بهتر .
چقدر کم برای خودم
نوشتهشده به دست در 14 دسامبر 2011
دیروزی که بر من گذشت :
کمک به خیانت به یک تعهد سست 1
کافه نشینی با بچه هایی که بزرگشان کرده ام و نمیخواهند دل بکنند با این که دیگر هوس همخوابگی با پدر27 ساله را ندارند
عشق به کسی که بسیار دوستم داشت ، تا قبل از رختخواب
تقلا برای برپایی هر چه بهترمراسم شب یلدا
پاره شدنم برای در آوردن ISI به جهت خوشایند استاد
شلم بازی کردن با مادر ، خواهر و … تا آخر شب، که شادشان کنم که من هم عضوی از این خانواده ام
شاید فقط» ارغنون مرگ» 2 را برای خودم خواندم ( که به این هم مشکوکم )
چقدر کم برای خودم بودم ، چقدر کم برای خودم هستم …
پی نوشتها :
1. دوستی که بی اف دیرینه ی دو جنسگرایش با دختری خوابیده ، پریشان خاطر از من تقاضای کمک داشت ، من که این روزها تعهدی به کسی ندارم شراکت در یک خیانت را تجربه کردم – سکس تلخی بود -
2. ارغنون ، فصلنامه ی فلسفی و ارغنون مرگ شماره 16 از این فصلنامه که بهار 1379 چاپ شده است.
قتل یک خویشاوند دور! *
نوشتهشده به دست در 7 نوامبر 2011
با صدای بابا که همیشه ،با همه دعوا داره از خواب میپرم :
«… برادر من ، عزیز من ، نوکرتم، واسه خودت میگم برو یاد بگیر کارتو ! تو یه چاقوی درست درمونم نیاوردی آخه با خودت که این زبون بسته رو اینجوری زجرکش نکنی … «
هه … سخت نگیر بابا جان ، چاقوی ابراهیم هم اونقدرها تیز نبوده که ما هر سال این مراسم مسخره رو داریم ، موضوع اونقدر کسالت بار هست که خودم را برای یکی دو ساعت دیگه هم به خواب بزنم … مادرمیاد بالا سرم و لیست بلند بالایی که تهیه کرده میندازه رو صورتم :
خانم سماواتی – یکم دریان نو ، کوچه ی …
دکتر تقوی – فلامک شمالی …
حاج عباس عبدی …
…
گوشتایی روهم که مرتب بسته بندی کرده و تو یه سبد گذاشته میذاره کنار تخت و میگه پاشو پسرجان اینا رو باید برسونی به مقصد.
وقت رفتن چشمم میفته به کله ی سیاه گوسفند رو اپن و یاد الگوریتم ژنتیک جزیره ای میفتم، شاید چون با مثال بره های داروین فهمیدمش … راستی ، ما کجای قصه از این خویشاوندای دورمون جدا شدیم ؟
بابا طبق عادت میگه :» یواش برو پسر ، زمینا خیسه از بارون دیشب … «
هنوز از کوچه بیرون نرفتم ، یه وانت سفید میپیچه جلوم، بارش کلی آدمه با لباسای سبزتورنج سنیه 40تا 60 سال، یکی یکی از وانت میپرن پایین و میرن تو بوستان محل… فکری به ذهن بیمارم میرسه ، ماشینو یه گوشه نگه میدارم ، یه نگاه به لیست کذایی میندازم… پستونای آویزون دکتر تقوی و باسن برآمده ی خانم سماواتی میاد تو نظرم !… یکی از کارگرا رو صدا میزنم :
-سلام ، خسته نباشید ، چند نفرید ؟
-سلام ، یازده نفر، با رانندمون میشیم 12 تا
یکی از گوشتا رو برمیدارم و بقیه رو بهش میدم :» این قابل شما رو نداره ، گوشت قربونیه 12 تاست ، فقط سبدشو سریع برام بیار … «
یه زنگ به پدرام میزنم، با حسین تو حیاطشونه ، بهش میگم «باربیکیو روبه پا کنید که دارم میام !»
… حسین با ظرافت همیشگیش ، گوشتا رو تیکه تیکه میکنه و بعد از مزه دار کردن با پیاز و روغن زیتون به سیخ میکشه … پدرام میگه خوب بچه ها موافقید پیک اولو بزنیم به سلامتی اسماعیل ذبیح الله ؟ آخه میگن خیلی جیگر بوده !
حسین میگه : » حالا جواب حاج خانومو چی میخوای بدی پسر؟ » پیکمو میبرم سمتشو میگم :» پر کن قدح باده که معلومم نیست ، کاین دم که فروبرم برآرم یانه ؟ «
پی نوشت :
* هر چند داروین در منشاء انواع مشخصا در مورد گوسفند چنین میگوید :» در مورد ریشه های بز و گوسفند به هیچ نتیجه دقیقی دست نیافته ام » اما آلفرد راسل والاس – که همپای داروین نظریه مشابهش با انتخاب طبیعی را ارئه کرد و توهمات متافیزیکی اش باعث شد تا هیچ وقت نامی از او به بلندای نام داروین نماند – به خویشاوندی نه چندان دور بین انسان و گوسفند اشاره کرده است . کاری به علم نوین و ژنتیک هم ندارم ، امروز که نگاهم به چشمان این حیوان نجیب افتاد ، شاید او را از پسرعموهایم خویشاوندتر یافتم !
» !Cafe Koh AN»
نوشتهشده به دست در 1 نوامبر 2011
استاد اس ام اس داده : » حتما با من تماس بگیرید. » ، شاملو داره خیام میخونه :
» یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید؟ از خاک بر آمدیم بر باد شدیم !»
عطر بو گیر جدید ماشین خیلی به عودی که فرید تو کافه میسوزونه نزدیکه و پرتم میکنه به خاطرات تکراری ، تلخی سیگاری که چند لحظه پیش خاموش کردم زیر زبونم میاد و همزمان قوزک پای چپم شروع میکنه به خارش … 1
ولی من حواسم به هیچ کدوم اینا نیست . سرگردونم تو خیابونایی که هیچ وقت بلدشون نبودم ، دنبال یه کافه ام ، یه جای جدید ، جایی که هنوز جندش نکرده باشم ، جایی که لازم نیست جواب سلامی یا پاسخ لبخندی رو بدم ، دنبال یه جای شلوغم واسه خلوت کردن ، دلم میخواست این خراب شده یه جایی مثل دیسکوهای خر تو خر اونورو داشته باشه که برم یه گوشه بشینم و تو شلوغیش گم شم …
مردک کافه چی – با سیبیل مسخره ای که خیلی جلب توجه میکنه – میاد جلو که سفارش بگیره ، همزمان یه مرد مسن که تو شلوغی کافه سر در گمه و دنبال جای نشستن میگرده میاد سر میزم و میگه :» مزاحمتون نیستم اگه اینجا بشینم ؟» با سر یه جوری حالیش میکنم هر جور راحتی ، میشینه روبروم ، منم برای اینکه هوس هم صحبتی به سرش نزنه لپ تاپمو باز میکنم ، کافه چی وقتی اسپرسومو میاره میگه :» ببخشید آقا دارید دانلود میکنید ؟ » سرمو به علامت منفی تکون میدم ، میره و بعد دو- سه دقیقه دوباره برمیگرده : » آقا مطمئنید دانلود نمیکنید آخه سرعت اینترنت خیلی اومد پایین … » ، لپ تاپو محکم میبندم ، پولی روی میز میذارم و پا میشم که جمع کنم برم – اونقدر عصبانی ام که چیزی از اراجیف کافه چی که بعنوان عذرخواهی میگه نمیشنوم - ، وقت رفتن چشمم میفته به دیوار خاطره نویسی کافه ، یه جای مناسب یه شعر از شهیار قنبری واسش مینویسم : » آقا اجازه هست بالا بیاوریم ؟! «
تو ماشین ، شاملو همچنان داره خیام میخونه :
» ای آنکه نتیجه چهار و هفتی وز پنج و چهار دائما در تفتی
می خور که هزار باره بیشت گفتم باز آمدنی نیست چو رفتی، رفتی ! » 2
پی نوشت :
- ما انسانها آنقدرها هم موجودات آگاهی نیستیم ، حتی برای چند ثانیه به حواس پنجگانه ی خود آگاهی نداریم ، فقط واکنش پذیرهای خوبی هستیم .
- واژه چهار دال برنهاد عناصر اربعه و مقصود سرشت و طينت آدمي است و واژه هفت دال برنهاد افلاك سبعه و مقصود رقم خوردن سرنوشت و تقدير آدمي است و مراد از پنج، پنج حس (باصره، ذائقه، لامسه، شامه، سامعه) میباشد .
پدر ، مادر ، شما متهمید !
نوشتهشده به دست در 14 اکتبر 2011
مادر که انگار چندان ازبزرگتر شدن نوه هایش راضی نیست ، با بی حوصلگی از تکرار بی حاصل و روزمره ی مفاتیح پاره پاره اش نگاهی به من می اندازد و میگوید : « کاش زودتر تکلیف سربازیتو معلوم میکردی تا زن میگرفتیم برات ، دلم لک زده واسه پیچیدن صدای بچه تو این خونه !»
هه … میخندم و به اتاقم میروم تا یک جایی بنویسم که : پدرم ، مادرم ، نازنینانم ، بسیار دوستتان میدارم . اما بدانید که به چشم من شما عزیزان جنایتکارید ! آری ، جنایت کرده اید آن هم نه یکبار ، نه دو بار که پنج بار، و من حاصل پنجمین جنایتتان هستم . باور کنید دنیایمان آنقدرها هم زیبا نیست – یعنی اصلا زیبا نیست – که بخواهم از روی یک خودخواهی بی پایان ، شریک جرم جنایتی دیگر باشم . بماند که من توان خوابیدن با یک زن و بارورسازی اش را ندارم ، حتی اگر چنین هم نبود باز هم سعی میکردم به جای افزودن این بی نظمی ، کمی از نازیبایی هایش برای طفلی بی سرپرست بکاهم. هرچند بهتر است که خویش را با گربه ای ، سگی ، گیاهی ، چیزی سرگرم کنم تا تربیت یک انسان ، که از کجا معلوم هیتلر ، قذافی یا مقام عظمای دیگری به جامعه بشریت تحویل ندهم ؟
انا الحق !!!
نوشتهشده به دست در 12 اکتبر 2011
استاد راهنما1 که خرکیف شده از دیدن نتایج کارم (پاره شدن ماتحتم !) یه تریپ حق به جانب فلسفی به خودش میگیره و میگه :»آقای فلانی میبینی چقدر جالبه این کاری که شما کردی ، بلاتشبیه میخوام کارتو تشبیه کنم به آفرینش …
ببین اگه این لب تاپتونو طبیعت فرض کنیم ، این مکانیزمهای بهینه ای که شما از الگوریتم ژنتیک2 به دست آوردی و اولش هم هیچی نبوده جز یه سری عدد و رقم تصادفی به عنوان مخلوقات در نظر بگیریم ، این شما بودی که به عنوان خالق کد مربوطه رو به کامپیوترت که همون طبیعت باشه دادی . پس میبینی که نظریه تکامل هیچ تناقضی با آفرینش هستی به دست خداوند متعال نداره !!!»
من هم از اون جایی که حالا حالاها به اون دو تا عضو شریف استاد – جهت مالش – نیاز مبرم دارم فقط دهنم وامونده بود از این هم نبوغ استاد و میگفتم :» بله بله … » ، یکی نبود بهش بگه خوب توی کون گشاد این وسط چی کاره ای ؟ تکلیف آدم و حواتون چی میشه ؟ …
… اینه که امروز از صبح تا حالا که با این مکانیزمهای کامپیوتری ام ور میرم خیلی حال میکنم و احساس «انا الحقی «بهم دست داده !
پی نوشتها :
1- دکتر فلانی که عضو هیئت علمی بهترین دانشگاه فنی مهندسی این خراب شده هم هست ، از قضا یه روشنفکر مذهبیه حیفم اومد تعبیر تزاد رو از روشنفکر مذهبی اینجا براتون نیارم :
» نسبت روشنفکر به مذهبی مثل نسبت مرغ است به شتر؛ حاصلِ جمعشان موجود خودفریفتهی بیخاصیتیست که نه بالِ پرواز دارد و نه کمرِ سواری دادن.»
2- الگوریتم ژنتیک (Genetic Algorithm – GA) تکنیک جستجویی در علم رایانه برای یافتن راهحل تقریبی برای بهینهسازی و مسائل جستجو است. الگوریتم ژنتیک نوع خاصی از الگوریتمهای تکامل است که از تکنیکهای زیستشناسی فرگشتی مانند وراثت و جهش استفاده میکند. در واقع الگوریتمهای ژنتیک از اصول انتخاب طبیعی داروین برای یافتن فرمول بهینه جهت پیشبینی یا تطبیق الگو استفاده میکنند.
تخته نرد
نوشتهشده به دست در 11 اکتبر 2011
ساعت از 8 شب گذشته با این که هنوز سرم از شرابی که امیر از شیراز آورده بود گرمه ، یه کوکتل سبک ( به عنوان خمار شکن !) درست میکنم و راه می افتم که برم کافه ، میز همیشگی خالیه، یه پاستا سفارش میدم و شروع میکنم با خودم ، کوکتلم و سیگارم حال کردن .
خوب خوب شدم …هه ! مثل این که خود این خمارشکن هم مرد افکن از آب در اومده .چشمم میفته به تخته نرد مینیاتوری که فرید بیشتر واسه دکور گذاشته رو پیشخونش ولی من زیاد بازی کردم باهاش ، از جام پاشدم برگشتم به سمت مهمونای کافه بلند گفتم :» ببخشید کسی اینجا هست یه دست تخته با من بازی کنه ؟ » همه یکم شوک شده بودن، فرید که میدونست مستم و میخواست سریع جمع و جور کنه قضیه رو گفت :» شرمنده عزیزم سرم خیلی شلوغه وگرنه حتما خودم میبردمت! » همچنان همه نگاهها به منه ، پیرمردی که تنها اومده بود و کتابشو میخوند پشت سر فرید گفت : «اگه بلد بودم حتما باها ت بازی می کردم .»
یه پسر جوون دوست داشتنی که سیگارشو پک میزد و تا حالا تو کافه ندیده بودمش، با غرور خاصی برگشت گفت: «من بازی میکنم ، خوب هم بازی میکنم !» از خدا خواسته تخته رو ورداشتم و رفتم سر میزش بازیش خوب بود- ولی خودش خیلی بهتر:) – نمیدونم چی شد که تو اون حال مستی تو ذهنم رفتم سراغ احتمالات و شمردن دختر و پسرهایی که اومده بودن اونجا و درصد همجنسگراهای جامعه و … که یه جورایی به این نتیجه برسم که این پسر همجنسگراست . رفتم تو کار جذبش و از هر دری سخنی، از تاریخچه ی تخته نرد و شعر اخوان و آواز شجریان تا داروینیسم و روانشناسی تکاملی * و اراجیف فلسفی و … ، خیلی حال کردیم باهم ، اونقدر که 4 دست تخته زدیم و کلی گپ ، مثل اینکه باز هم تو جذب یه تیکه ی ناب موفق بودم . فرید ساعت حدود 11 به زور از کافه بیرونمون کرد . پسرک وقت رفتن بهم گفت : فردا شب حدود ساعت 7 میخوام اینجا تولد بگیرم ، خوشحال میشم تو هم بیایی … راستی! اگه دوست داشتی، دوست دخترتم بیار … هه! مثل اینکه باز هم یه استریتو جذب کردم.
پی نوشت :
* روانشناسی تکاملی یا تکوینی شاخه ی نسبتا نوینی از روانشناسی است که به تکامل عملکرد روانی انسان میپردازد ، هدف از روانشناسی تکوینی شناخت نطفه عملکرد روانی انسان،علت تکامل روانی ،مراحل گذار؛ثمره این تکامل تاریخی و دست یابی به قوانینی است که این تکامل را بوجود آورده است.
معجون
نوشتهشده به دست در 6 اکتبر 2011
داشتیم پیاده میرفتیم اراجیف همیشگی رو میگفت : » سخت نگیر به هر حال زندگی تلخی و شیرینی رو با هم داره و … «
چشمم افتاد به یه سوپررفتم یه دلستر ساده ، یه شیرموز و یه دونه لیوان یکبار مصرف خریدم دلستر و شیر موزو قاطی کردم لیوانو دادم دستش گفتم : بخور
گفت : مگه دیوونم که اینو بخورم ؟
گفتم : پس بفهم که مخلوط تلخ و شیرین هم خیلی وقتا یه معجون تهوع آور میشه
سکوت کرد
معجون کذایی رو سر کشیدم و گفتم : اوکی ، سخت نمیگیرم .
آنتروپی ام الپیاف
نوشتهشده به دست در 6 اکتبر 2011
ام کلثوم 2
گوش میدادم
پوزخندی زدی – که مثل همیشه عجولانه ، تمسخرش پنداشتم –
و مثل همیشه ، چه زود آرامم کردی وقتی گفتی : » انت عمری » هم هست ؟
ولی تو ادپیاف3 را در من جاگذاشتی
ونمی دانی چه زجری میکشم
هرشب
بی تو
شنیدن صدایش را ،
مرا یاد اولین شبی می اندازد
که به شراب نشستیم
با این که هیچ جای زبان و ادبیات فرانسه ، ترمودینامیک نمی گویند
چه دقیق
آنتروپی ذهنم را سنجیدی
و چه زیبا
مستی نگاهت
قانون دوم 4 را نقض کرد .
امروز برای گرفتن چند عکس اجباری به آتلیه رفتم ؛
عکاس گفت : » نیازی هست به طراحی لباس ؟ «
با خودم گفتم به قول عباس5 :
» وقتی تو نیستی
چه فرق می کند
که فرقم را از کجا باز کنم و یقه ام را تا کجا ؟ «
گفتم لباس
راستی پیراهن و عطری از تو
در خانه ام مانده
پیراهن خالی از تن ات پشت در آویزان است
و هراز گاهی
با خیال پر بودنش زندگی می کنم
عطرت را هم بخشیدم به پسر بچه ی همسایه
آنجا که هستی نابترین عطرها را دارد
کاش من هم مثل پاریس ،
کمی از عطر تنت را داشتم .
هه …
همان بهتر که نمیخوانی این اراجیف را
آشفتگی آنقدر بالاست
که در این فرایند بازگشت ناپذیر
هر لحظه انتظار مرگ حرارتی می رود .
پی نوشتها :
- آنتروپی از مفاهیم بنیادی ترمودینامیک کلاسیک است که به اندازهٔ آشفتگی یا بی نظمی سامانه مورد بررسی گفته می شود.
- ام کلثوم (حدود ۴ مه ۱۹۰۴ – ۳ فوریه ۱۹۷۵) از محبوبترین خوانندگان زن در جهان عرب بود. آلبومهای موسیقی او هنوز جزء پرفروشترینها هستند. وی در میان اعراب به لقب «ستاره خاور»و «بانوی آواز عرب» شهرت یافتهاست. ترانه » انت عمری » جزء محبوبترین اجراهای این هنرمند فقید است .
- ادیت پیاف (۱۹ دسامبر ۱۹۱۵- 10 اکتبر ۱۹۶۳) تصنیفخوان فرانسوی و از چهرههای شاخص این کشور در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ بود. دو آهنگ «زندگی مانند گل سرخ» و «هیچ پشیمان نیستم» او هنوز خوانده و نواخته میشود. سرود ملی فرانسه با صدای او اجرا شده است .
- اشاره به قانون دوم ترموینامیک از دیدگاه آنتروپی دارد :» هر فرایند طبیعی در جهتی پیش می رود ، که آنتروپی کل افزایش می یابد .»
- عباس صفاری (متولد ۱۳۳۰ در یزد) شاعر ایرانی است. مجموعه شعر او به نام دوربین قدیمی در سال ۱۳۸۲ از برندگان سومین دورهٔ جایزهٔ شعر کارنامه شد. شعر ترانهٔ «خسته» از فرهاد مهراد نیز سرودهٔ صفاری است
آنتروپی ؟؟؟
نوشتهشده به دست در 6 اکتبر 2011
آنتروپی از مفاهیم بنیادین ترمودینامیک کلاسیک ، به معنی میزان آشفتگی یا بی نظمی سامانه مورد بررسی میباشد ، بررسی این مفهوم روی یک منبع بازگشت ناپذیر انرژی مانند زندگی و حیات انسان ، می تواند گزینه مناسبی برای توضیح و تبیین سمت وسوی پدیده های هستی در چهارچوب اندیشه های فلسفی باشد. این ادعا اغلب در شرایط بی نظمی و آشفتگی که در زندگی مدرن امروزی وجود دارد تایید می شود.
آنتروپی آشففته گویی های منسجم یک همجنسگرا ست که در پی اثبات هستن خویش نیست و»اشتباه دکات » * که من هستم و ما هستیم را تکرار نمیکند ،آنتروپی را اصلا عاشقانه نبینید ( تصادف نخستین پست این وبلاگ را نادیده بگیرید ) ، اینجا از عقیده و نظری دفاع نمیشود مکتب و آیینی تبلیغ نمیشود ، روزمرگی نویسی نمیشود ، اینجا فقط آشفته گویی میشود ، آنتروپی را فقط یک نفر مینویسد مست نوشته هایش را هم همان یک نفر وقتی مست است .
پی نوشتها :
* اشتباه دکارت نام کتابی است از آنتونیو ، آر ، داماسیو که به تشریح ارتباط عمیق ذهن و بدن میپردازد و نظر «دکارت» مبنی بر این که روح و بدن از هم جداست را اشتباه می پندارد و بر خلاف آنچه از نامش بر می آید ربط چندانی به فلسفه همچنین بحث ما ندارد .